زندگی
زند گي، يک خيابان بي انتهاست.
خياباني که درآن رهگذري، سرگردان است.
هر چه بيشتر قدم برمي داري ، بيشتر از آن دور مي شوي.
سهم من از اين خيابان، گردش در کوچه هاي تلخ خاطراتم است.
کاش تمام تلخي ها مانند پر کاهي بايک باد نيست شود.



نظرات شما عزیزان:
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم ولی افسوس و صد افسوس ز ابر تیره برقی جست كه قاصد را میان ره بسوزانید
پاسخ: خیلی قشنگ بوووود بهروز جااان...ممنونم
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم ولی افسوس و صد افسوس ز ابر تیره برقی جست كه قاصد را میان ره بسوزانید
پاسخ: خیلی قشنگ بوووود بهروز جااان...ممنونم
زندگي ...نور ...صحنه ...مات شدم
ناگهان ... غرق خاطرات شدم
با تو بودن پلان آخر بود...
تو خودت خواستي و... کات شدم
پشت اين چهره هاي شطرنجي
رخ به رخ با تو کيش و مات شدم
خشک و بي روح...خالي از احساس
بستر خشک يک قنات شدم
بر لب بوسه خواه دختر ياس
خنده اي تلخ و بي ثبات شدم
سر تو گرم بود با گوشي
پشت خط ماندم ... بيات شدم ...
پاسخ: ممنونم عزیز
ناگهان ... غرق خاطرات شدم
با تو بودن پلان آخر بود...
تو خودت خواستي و... کات شدم
پشت اين چهره هاي شطرنجي
رخ به رخ با تو کيش و مات شدم
خشک و بي روح...خالي از احساس
بستر خشک يک قنات شدم
بر لب بوسه خواه دختر ياس
خنده اي تلخ و بي ثبات شدم
سر تو گرم بود با گوشي
پشت خط ماندم ... بيات شدم ...
پاسخ: ممنونم عزیز
] [ 13:47 ] [ مهدیــــس ]
[